X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

پیش ساخته ساز غربتی

روزمره نویسی های یک کارگاه ساخت خانه و ویلای پیش ساخته

پنج‌شنبه 25 تیر 1394 ساعت 12:47

در غربتستان جمعه عید است

از آنجاییکه ماه پر فیض و برکت رمضان برای روزه داران به اندازه یکماه می گذرد و برای روزه خواران به اندازه پنج ماه، طبق معمول به کارشناس دینی منزل که همان بابای غربتی است رجوع کردیم.

ایشان که به دلیل سن و سالشان روزه داری در این گرما برایشان سخت است به میزان قابل توجه 6 کیلویی لاغر شده اند و اندازه دو قاشق از شکم مبارکشان کسر شده است به نظر کلافه بودند و آماده بودند که اجتهاد جدیدی بفرمایند. لذا فرمودند که مگر می شود در تابستان با این روزهای طولانی رمضان 30 روزه باشد؟ 28 روزه می شود ولی 30 روزه نه!!!!!!

لذا ایشان جمعه را عید اعلام کردند و فرمودند من دیگه جمعه روزه نمی گیرم گفته باشم. ما که فامیل خداییم، فکر کنم بابام با خدا شوخی دستی هم داره!!!!


بنابراین در همین جا مثل مجید ظروفچی در فیلم سوته دلان که بهش می گفتند اون تقویم باطله است و قبول نمی کرد و می گفت : "من جمعه ام جمعه آقامه، شنبه ام، شنبه آقامه"

منم در همین جا اعلام می کنم "منم ماه رمضونم ماه رمضون آقامه عیدم عید آقامه"

برچسب‌ها: روزمره
شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 10:08

چی بگم




همگی پول میدیم بندگان خدا در بهترین دانشگاه ها درس می خونند برای کار کردن در پمپ بنزین در بلاد راقیه!!!!


برچسب‌ها: روزمره
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 ساعت 18:27

غربتی غربتی می شود

سلام


چند مدتی است که چراغ وبلاگ بدجوری خاموشه ولی خوشبختانه خانمها یا آقایونی هستند که به عنوان دانشجو یا همکار سوالاتی مطرح می کنند. شاید به نظرتون غربتی بازی بیاد ولی به نظرم بد نیست مواردی را بیشتر شرح بدهم.


اگر دانشجو هستید، خودتون بهتر می دونید دوره تیر و کمان سنگی گذشته و استاد و تلمذ و اینها مال قدیمه. آدم سر کلاس میره چون استاده که نمره می ده و فقط از تجربیاتش استفاده می کنه وگرنه هرچی استاد میگه توی کتاب و مقاله و سایتهای آموزشی وجود داره. برای همین اگر انتظار دارید کسی شمارو از طریق ایمیل یا وبلاگ یا سایت آموزش بده کمی قدیمی فکر می کنید.

کلمات کلیدی رو پیدا کنید سرچ کنید بقیه اش هم دیگه وقتی دانشجو هستید حله یعنی اینقدر هوش و استعداد دارید که بتونید موضوع را پیدا کنید.

اگر همکار هستید که دیگه من حرفی ندارم. به بند بالا مراجعه فرمایید با در نظر گرفتن اینکه شما تجربه کار عملی را دارید و خیلی ترس های شما ریخته شده.

برچسب‌ها: روزمره
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 18:59

اساتید در تمامی زمینه ها

پیامک همراه اول را در مورد بسته های اینترنتیش دیدید؟

همون که برای سیم کارتهای دایمی فرستاده؟

اسم بسته هاشو گذاشته :کم بسته"، " خوش بسته" و " پربسته"

نخندید مسخره نمی کنم این اسم بسته هاشونه. آدم یاد کلیپ سوریلند سروش رضایی میوفته و اسم زنهای کله شیری به اسم "کم شیر"، " پرشیر" و " جم شیر" و از این حرفا.

راستش وقتی داشتم متن همراه اول رو می خوندم ملت فکر می کردند دارم متنی رو از وایبر می خونم و دارم مسخره بازی درمیارم!

ما هم برای جالبی کار چندتا اسم بسته براشون پیشنهاد می کنیم شاید به کار بیاد

" سگ بسته " : سرعت بسته بالاست ولی حجمش پایینه

"خر بسته" : حجم بسته بالاست ولی سرعتش پایینه

و در نهایت "چس بسته " : فقط برای دیدن صفحه اول وبلاگ غربتی و اونهم فقط برای یکبار


ببینم منو انتخاب می کنند برای مشاوره نامگذاری بسته هاشون یا هنوز در خواب غفلت به سر می برند؟؟؟!!!!

برچسب‌ها: روزمره
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 20:15

بی اخلاقی نامه

از آنجا که به آنچه در پست قبلی نوشته شده افتخار کردم و باعث گندتر شدن دنیا به دلیل بی اخلاقی خود و نسترن بانو شده ام، گفتم یک خاطره بی اخلاقی دیگه هم تعریف کنم تا بدانید و آگاه باشید که با همان شدت عمل در حال به گند کشیدن دنیا هستم.


صلوات ختم کنید در اینجا.


 


ادامه مطلب
برچسب‌ها: روزمره
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 14:22

کی بود گفت من نیستم؟

بله خوانندگان عزیز من برگشتم اوتم با اقتداررررررررررررررر

یک مدت درگیر مذاکرات هسته ای بودم الان دیگه نیستم. گفتم آقایون خودشون بلاخره یک خورده بالا یک خورده پایین به سرانجام می رسند. مهم اقتدارِ که از من سرمشق می گیرند.

بذارین یه خاطره از کار قبلیم بگم

 


ادامه مطلب
برچسب‌ها: روزمره
پنج‌شنبه 3 مهر 1393 ساعت 18:09

همه غربتی هستند مگر غیر آن ثابت شود 3

چند روز پیش با یکی از بچه های شر فامیل که الان عاقل مردیه برای خودش صحبت می کردم. بچه دار شده و پسرش یکی از زیباترین بچه هایی که در سالهای اخیر دیدم و به دلیل وقتی که صرف بچه کرده اند، بچه خیلی روتین و با حوصله ایه. خلاصه بزرگ و کوچک به بچه فامیل ما که اینجا اسمشو می ذاریم حمیدرضا می گفتند که تو اینقدر شر بودی چه جوری بچه به این شسته رفته ای داری.

جوابشم این بود که من مادرم کار می کرد و از اینکه میومدم خونه و مادرم نبود لجم می گرفت، برای همین اینقدر شر بودم.


حمیدرضا با اینکه قدیما شر بود ولی درس خوبی خونده الان مدیر فروش یکی از شرکتهای بنام ایرانه که همگی اسمشو شنیدید و شاید اخباری یا مصاحبه یا چیزی از این بنده خدا توی تلویزیون و رادیو دیده باشید. از اون جالب تر که حمیدرضا 5 سالی هم مجری تلویزیون استانی بوده و از نظر قیافه مردم اون استان می شناسنش ولی اینها هیچ دلیل نمی شه که فک و فامیلش که ما باشیم، به خاطرات خنده دار نشناسیمش!


 


ادامه مطلب
برچسب‌ها: روزمره
دوشنبه 24 شهریور 1393 ساعت 18:43

غربتی در دوره شباب

راستش چند وقت پیش با یکی از دوستان خاطرات یک خطی تعریف می کردیم.

مثلا" ایشون می گفتند من بالشمو در 2 سالگی یادم میاد یا پستونکم این شکلی بود و من هم متناسب باهاش می گفتم پتوم سبز بود و یک مثلثی داشت که کلمو می کردن توش وقتی بیرون می رفتیم می شدم عین ننه تربچه. همینجوری خاطرات ادامه پیدا کرد تا رسید به دوره دانشگاه و این خاطره که تو صفحه بعد راجع بهش می نویسم.

 


ادامه مطلب
برچسب‌ها: روزمره
سه‌شنبه 11 شهریور 1393 ساعت 19:07

غربتی افشاگری می کند

امروز عروسی یکی از لینکهای این وبلاگه، همین دیگه گفتم شما هم در جریان باشید.

لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی لی

برچسب‌ها: روزمره
پنج‌شنبه 6 شهریور 1393 ساعت 17:31

همه غربتی هستند مگر غیر آن ثابت شود 2

داشتم می گفتم که هر کس توی بچگی یک موضوع داشت که بقیه بچه های فامیل یا بزرگترها به اون قضیه می شناختندش. آلما به گ و ز خانونه بودن. برادرم به اوفی شدن چرخ گوشتش و همانا غربتی از اونجایی که از اول غربتی بوده به مشکلش با خلا معروف بود.


برید بقیه مطلب تا بقیه اش رو بگم


 


ادامه مطلب

یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 17:07

نصیحت الغربیته فی اصول احساسیه

منو که می شناسید وقتی بهم رو بدند خیلی قار قار می کنم و سر و صدا راه میاندازم تا دلتون هم بخواد حرفای نیش دار با استفاده از کلماتی که طرف مکالمه به کار برده می زنم! خیلی اخلاق بدیه می دونم!


جوان و جاهل که بودم یکبار یک دوستی سرخوشانه رو شروع کردم که بنده خدا طرف مربوطه خیلی برام جذابیت نداشت، نه قیافه ای، نه کاراکتر، نه قد و هیکل، نه خانواده و نه .... اصلا" همیشه دوستان بهم می گفتند مرضت چی بوده با اینکارت؟؟؟ به قول فیلم سن پترزبورگ تو که به اون نمی خوررررررررررررررررری!

البته شاید دلیل اصلی که بنده خدا جذابیتشو برام از دست داد این بود که متوجه شدم من دقیقا" با criteria ایده آل ترسیم شده در ذهنش تطابق دارم!! ببینید بنده خدا چقدر سطح توقعشو پایین آورده بود.

یک دلیل قلمبه سلمبه دیگه اش هم این بود که می خواست به همه ثابت کنه چیزی که در ذهنش ترسیم کرده بود واقعیت پیدا کرده و می خواست با من بزنه تو دهن بقیه!!!! آخه غربتی چیه که کله پاچه اش چی باشه؟ والا.

این موضوع خیلی منو ترسوند و به دلیل عدم جذابیت اولیه بنده خدا و عدم تلاش دو طرفه ما برای ایجاد جذبه، یک روز بعد از 3-4 بار ملاقات و تیک زدن تصمیم گرفتیم که موضوع رو از اول ندیده بگیریم و هر کی بره سی خودش. راستش بعدش کلی تلاش مذبوحانه انجام داد ولی خوب من دیدم بیشتر از این درگیر شدن بجز بی احترامی به اون بنده خدا نتیجه ای نداره و من هم سن و سالم اجازه نمی ده مردمو آزار بدم. خلاصه با مدیریت بالای خودم موضوع فیصله پیدا کرد.

یکی از کارهای بدی که من در ارتباط با این بنده خدا انجام می دادم، خندیدن به هر چیزی بود. چون از مجاورت با ایشون لذتی نمی بردم همه چیز رو به fun می گرفتم و از هر چیزی خنده ام می گرفت. به نظر خودم ایشون هم لذت می برده ولی امروز فهمیدم که نمی برده!


 


ادامه مطلب
برچسب‌ها: روزمره
چهارشنبه 8 مرداد 1393 ساعت 17:53

خاطره دزدی 13-بچه های فامیل دکتر چوبکی اینا

یادتونه از نوه خواهر دکتر چوبکی نوشته بودم که رفته بوده سفره آبروریزی کرده بوده. دکتر چوبکی می گه پسرک مریض شده بوده و پیش مادر بزرگش بوده.

خواهر دکتر هم که شیمی درمانی می کنه و خوب اولین تاثیرش از دست دادن مو و ابرو و مژه هستش. خلاصه دکتر می گفت من رفتم خونه خواهرم و دیدم پسرک و خواهرم با هم دراز کشیدند و دارند تلویزیون نگاه می کنند، خواهرم هم پسرک رو باد می زنه چون تب کرده بوده . دکتر هم می ره سر خواهرشو ماچ می کنه و بهش می گه چطوری کچلللللللللللللل؟ یک دفعه پسرک با همون حال نزارش داد می زنه، نگوووووووووووووووو، خوشگلههههههههههههههههههههههه.


دومیش از پسر دکتر چوبکیه. آرین که کلاس دوم بوده یک روز میاد پیش باباش و بهش می گه کَسی که " کُش جاکُش" باشه چه جور کَسیه؟ دکتر هر جور جمله رو اینور اونور می کنه نمی فهمه بعدش به پسرش می گه بچه جان چیزی رو که دیدی بنویس ببینم چی می گی. آرین هم می نویسه فلانی " ... کش ج ا ک ش " است!

قیافه دکتر هم


آخرش هم کَسی نفمید موضوع رو چه جوری به پسرش توضیح داده؟


برچسب‌ها: روزمره
یکشنبه 5 مرداد 1393 ساعت 19:52

همه غربتی هستند مگر غیر آن ثابت شود

چند روز پیش با بچه، مچه های فامیل پدری یک جا جمع بودیم. الان دیگه همه بزرگ شده اند و هیچ کس زیر سی سال سن نداره. بحث از سیاست و داعش و ساپورت و آب تهران و آلودگی زیست محیطی به این رسید که هر کس توی بچگیش چه تکه کلامی داشته یا توی چشم بقیه به چی معروف بوده :


 


ادامه مطلب
برچسب‌ها: روزمره
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 14:51

داستان های محله پدری

یادمه یک Email قدیما دست به دست می شد که یکی از پولدارای نیویورک می ره مکزیک برای تفریح یک بابایی رو می بینه که بی خیال بوده و حالشو می برده. مستر نیویورکی هم راهکارهایی برای پویایی زندگی مکزیکی می ده که نتیجه نهاییش این بوده که بعد از کلی پول درآوردن می شد یک آدمی اهل حال در سواحل مکزیک، خوب برای مکزیکی داستان ما هم جای سوال بود که خوب چرا باید اینهمه خودمو زجر بدم، الان هم من دارم همین کارو می کنم.

این قضیه شده بچه محلهای ما. یکی از همسایه ها بود سه تا پسر داشت یکی از یکی زشت تر، بدهیبت تر و بی کله تر. اصلا" موجوداتی بودند برای خودشون. از بین سه پسران، پسر وسطی یک مقداری معقول تر بود و به طبع قانون طبیعت بی ریخت ترین هم بود. محلی پدری من قدیما جز محلات متوسط تهران بود، الان دیگه شده محله پایین(ربطی هم به ما نداره، تهران تا وسطای کوههای البرز رفته بالا). اکثرا" هم کارمند بودند و تعداد بچه ها نهایتا" 3 تا و همگی هم مجبور بودیم درس بخونیم. الان نگاه می کنم توی کوچه باریک قدیمی از بین 20 تا خونه کلی آدم حسابی غیر غربتی اومده بیرون. باز هم برادران داستان ما توی این جمع استثنا بودند و خیلی دنبال مشق و اینجور چیزا نبودند.
خلاصه اون موقع که پیکار سختی برای کنکور بین بچه مچه های کوچه به وجود اومده بود و ماها می خواستیم نشون بدیم که خیلی کار درستیم اینا داشتند حالشو می بردند.
بعد از درس هم تلاش عجیبی برای ایجاد شغل و یا استخدام شدن توی شرکت های کار درست بین ما بالا گرفت ولی سه تا برادر با همون دست فرمون رفتند جلو. خیلی از برادر بزرگ و کوچک خبر ندارم یعنی اصلا" خبر ندارم. ولی برادر وسطی به زور دیپلم گرفت، رفت معلم نهضت شد، بعدش جذب آموزش و پرورش شد. آخرش هم رفت طالقان معلم کلاس اول یا چه می دونم دوم دبستان شد. جوون که بودم یادم که میوفتاد می گفتم آخه آدم از وسط پایتخت می ره ته دهات؟ اونم معلم نه دبیر؟ آدم چقدر خودشو باید دست کم بگیره.

دوباره برگردیم به زمان حال، چند روز پیش مادرم رفته بود طالقان برای گردش، پسر همسایه رو دیده بود. ازدواج کرده بود، یک باغچه توی طالقان داشت 1000 متر همونجا هم خونه ساخته بوده هم معلم بوده. مادرم که می گفت باغچه اش مثل بهشت بوده هم سبزی و صیفی توش کاشته بوده هم گل و سنبل. هم درخت میوه داشته.
ساعت 3 مدرسه اش تموم می شه میره خونه، باغبونیشو می کنه. با بچه هاش اینور اونور می ره. 3-4 ماهی یکبار هم میاد تهران سری به خانواده اش می زنه.

حالا زندگی رویایی منو تصور کنید :
یک باغچه توی طالقان متراژش مهم نیست همونجا هم یک خونه کوچیک داشته باشه، اتاق هم باشه کافیه. هم سبزی و صیفی توش بکارم هم گل و سنبل. هم درخت میوه داشته باشه، 3-4 ماه یکبار هم بیام تهران برم. خرجی دیگه ندارم که!!!

خوب که فکر می کنم اون پسر از 20 سالگی داره توی رویای بزرگسالی من زندگی می کنه، سالمه، از وقتش برای خودش استفاده می کنه، خودشو با هر کسی درگیر نمی کنه، 90 سال دیگه هم با این وضعیت سالم خواهد بود.

عوضش من و بقیه جماعت کار درست نه خونه درست حسابی داریم، نه وقت داریم به خودمون فکر کنیم، نه از کارمون راضی هستیم، نه سالم هستیم و نه .....
 

الان که بخوام درست نظر بدم، یک نفر آدم درست و با فکر بین بچه های کوچه بو، همون برادر وسطی داستان ما بوده.

برچسب‌ها: روزمره
دوشنبه 30 تیر 1393 ساعت 20:15

رمضان نامه

کلا" نطقم کور شده، دقت کردید؟؟؟

دیروز پست افطاری دکتر تکتم رو نگاه می کردم، یادم اومد که امسال منو کسی افطاری دعوت نکرده!!!! اصلا" یک وضعی، باید بگم مسوولین علاوه بر ساپورت برای این معضل هم راه کاری بیاندیشند.


دروغ چرا یکی دعوت کرد، یعنی اینجایی که دارم باهاش کار می کنم دعوتمون کرد. یه چیزی شبیه همون غذای شرکت بود، فرقش این بود که قبلش نون، پنیر، سبزی دادند و لازم نبود برای گرفتن غذا توی صف بایستی و غذا رو می گذاشتند مثل مهمون جلوت.

مشکل من با این مساله نبود، مشکلم این بود که یا ملت خیلی تند غذاشونو خوردند، یا من خیلی لفتش دادم یا اینکه من خیلی خوردم. که فکر کنم آخریش باشه.

البته بگما، اینا که تا غذاشونو می خورند توی مهمونی از سر سفره بلند می شن کم از کفار ندارند. آخه چه معنی می ده همین که غذا از گلوتون پایین می ره بلند می شید. شاید یکی می خواد صحنه سازی بکنه غذا بیشتر بخوره. حالا شما همه زندگیتون شفافه زرتی باید آدمو رسوا کنید؟؟؟؟

من هنوز قاشق توی دهنم بود ملت از سالن رفتند، تازه من نون پنیر اولو نخوردم که جا برای شام داشته باشم. باید بگما من که پر رو تر از این حرفام به غذا خوردنم ادامه دادم ولی آخرش من بودم و کاسه بشقابم و چند نفر جارو و تی به دست مثل گرگ منتظر بودند من از جام بلند بشم، شروع به تمیز کاری کنند.

خواهر من، برادر من، نکنید اینکارو، دل مومنین رو به درد نیارید. از من گفتن بود، خود دانید، هر کاری دوست دارید انجام بدید.

برچسب‌ها: روزمره
شنبه 7 تیر 1393 ساعت 18:03

شورش غربتی!3

یادتونه عید رفته بودم رستوران، اومدم اینجا کولی بازی درآوردم که اِلِه، بِلِه، جیمبِلِه!


خلاصه براتون بگم که امروز هم گیر همون سیستم افتادم اونم از نوع بانکیش.


بانک مسکن شعبه آفریقای شمالی سر گلشهر


به نظرم اصلا" بانک نبود، مرکز پاچه گیری و آزار مشتریان بود. یعنی از بین 20 تا باجه ای که داشت دو تا کار می کرد، متوسط زمانی هم که صرف می کرد 15 دقیقه بود!


افرادی هم که جوابگو بودند منتظر بودن ملت یک سوتی در رعایت نوبت، سلام کردن، ارایه مدارک، معطل کردن مسوول باجه و .... انجام بدهند تا به بهترین وجه از خجالت مشتریان دربیایند.


من که ید طولایی در کل کل با کارمندان در رعایت حداقل مشتری مداری دارم، به گورِ نداشته خودم خندیدم که دم بربیارم و حرفی بزنم چون دیدم چه جوری 10-12 نفری پشت هم، هم درمیاند و مشتری بنده خدا رو گلوله باران می کنند.

اصلا" سر چهارراهِ پاچه گیری بود به جان ابولفضل!!!!


امروز به خاطر یک آدم بد حساب دوبار رفتم این شعبه و هر دوبار هم دیدم ملت پس از شستشو روی بند قرار دارند. خودم هم تا اومدم از جام بلند بشم برسم به باجه نوبتم گذشت، از ترس اینکه تا بجنبم یک طلبکار دیگه پولِ توی حسابو برداره، افتادم به التماس که جانِ مادرت نوبت منو برگردون. شانسم زد که خانمی که بعد از من اومد گذاشت که من برم سراغ باجه. بعدش مسوول باجه به تشخیص خودش درخواست منو برای چک رمزدار عوض کرده بود و من نیم ساعت معطل چک بودم در صورتی که چک صادر شده بود و مسوولین امر هی اسمی رو که مسوول باجه روی درخواست نوشته بوده، صدا می کردند.


خلاصه بگم که کلی هم دعوا کردم که خط من روی درخواست چک چیز دیگه ایه و من نوشته رو قبول ندارم و بعد از نیم ساعت دیگه کل کل چکو عوض کردند. خیلی روز عذاب آوری بود. خیلی!


خدا همگی رو از شر پاچه گیران نجات دهاد، آمین.

برچسب‌ها: روزمره
جمعه 30 خرداد 1393 ساعت 19:58

نظرسنجی

عکس های دنباله رو لطفا" نگاه کنید.


به ترتیبی که خوشتون میاد برام لیستش کنید توی نطرات. مثلا" عکس 1، عکس 5، عکس 2 و ...

اگر هم خوشتون نیومد هم بنویسید جواده یا رنگش بده و از این مدل نطرات


راستی بنویسید که کنسولشو دوست دارید یا نه یا کدوم طرفی به نظرتون جالب تره؟


فک کردید مفتیه میاید وبلاگ می خونید؟ می خواید مفتی مفتی برید؟ تازه از نظر شرعی هم پرسیدم اگر این پست رو بخونید و رای ندید اون دنیا زگیل درمیارید.

اینجا سر چهارراهِ رای بگیریه!!!!


 


ادامه مطلب
برچسب‌ها: دکوراسیون، چوب، آینه
پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 10:24

پست سرکار 7

آقا اینا که میگن طبق کتاب فلان کارهاتونو لیست کنید بعد بدترین شو اول انجام بده. همون قضیه قورباغه رو قورت بده.


یک کلام چرت می گند.


من الان یک برکه قورباغه دارم گه گیجه گرفتم کدومو قورت بدم. وسطش هم اومدم وبلاگ به روز می کنم!


شرمنده از ادبیات ولی واقعا" فقط همین عبارت شرح حال منه.

برچسب‌ها: روزمره
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 17:55

پست سرکاری 6

آقا ما چند روز پیش رفته بودیم توی یک جلسه ای از این اتاق جلسه ها که میکروفون روی میز داره و هرکی صحبت می کنه دوربین به سمتش می چرخه و از این حرفا (ببینید غربتی کم الکی نیستا!)

خوب ما از غربتستان اومدیم و توی روستای ما از این چیزا نیستش، از قضای روزگار هم بین دو نفری نشسته بودیم که از نظر محاسن و یاری اسلام کم نداشتند. نفر سمت راست هم از نظر سازمانی و هم سن و سال از نفر سمت چپ بزرگتر بود. وقتی نفر سمت راست شروع به صحبت کرد، توجه من به موضوع جلب شد و دیدم سیستم چه جوری کار می کنه هیچی دیگه یک دفعه اصلا" موضوع از دستم خارج شد و همش سعی می کردم بین دو مکالمه میکروفون بگیرم که یک دفعه هر دو طرف من، همزمان، با پا کوبیدن به من که شلوغ نکن. منم که انگار یک دفعه از خواب پریده باشم داد زدم "خوبببببببببببببببببببببببببببببببببب باششششششششششششه دست نمی زنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

این بندگان خدا تبدیل شدند به دو گوی قرمز رنگ با کلی ریش!


در همین جلسه موضوعی مطرح شد که از نظر زمان بندی تقریبا" غیرممکن بود و من دیدم به هیچ وجه قابل اجرا نیست ولی خوب موضوع این بود که مجبور بودیم یا اینکارو انجام بدیم یا اینکارو انجام بدیم (حواسم هست، جمله ام درسته). ملت افتادند به توجیه و استدلال و طرف درخواست کننده هم معلومه که وتو می کرد حرفای بقیه رو. من این وسط پرسیدم آقاجان این برنامه ای رو که می گید من باید از کی بگیرم. بگید بگیرم برم ردِ کارم. اون بابای وتو کننده یک دفعه بُل گرفت که ببینید دیدگاه غربتی رو! چقدر اجراییه بین شماها!

منم سریع گفتم اشتباه می کنید دیدگاه من اجرایی نیست مرده شوریه. من مرده شورم، فرقی برام نمی کنه بهم بگید کیو بشورم، من فقط می شورمش. حالا با این روش شما باید کفنش هم بکنم، ok کفنش هم می کنم ولی اگر وسط کار سر کفنو خوب نبستم مرده افتاد بیرون به من ربطی نداره!!!!

الان اسمم شده غربتیِ مرده شور!

برچسب‌ها: روزمره
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 16:05

پست سرکاری5

اینو امروز برام Email کرده بودند:


عدم استفاده از فحش

 

با توجه به اینکه استفاده از فحش و عباراتی همچون "خفه شو" در کتاب ممنوع است و در وزارت ارشاد رد میشود، فرض کنید یک نویسنده ی رئالیست یک داستان می نویسه و در بخشی از داستانش یک دعوای خیابانی را به تصویر می کشه.
با رعایت مسائل ممیزی لابد می شود یک چنین چیزی:
نفر اول: دستت را بکش مرتیکه ای که شبیه آن جانور شاخدار هستی.
نفر دوم: به من گفتی جانور شاخدار مرتیکه ای که مسئول خانه ی فساد هستی؟
نفر اول: به من می گویی مسئول خانه ی فساد؟
من الان روابط نامشروعی با دو تن از اعضای خانواده ات برقرار می کنم.
نفر دوم: تو!!! رهایم کنید من هم اکنون بخشی از البسه ی همسرت را روی سرت می کشم. تو که ابوی واقعی ات شخصی غیر از ابوی ات است.
نفر اول: برو ای مرتیکه ای که روابط بدی با مردان دیگر داری!

برچسب‌ها: روزمره
1 2 3 4 5 ... 11 >>